...
حنا دختری در مزرعه نبود!
در آشپزخانه هم نبود!
نه روی لیوانها می رقصید و نه به جفت گیری گلها می اندیشید
به ناخنهایش هم برگ گل کوکب نچسبانده بود!
صبح یک روز سرد بهاری خودش را از دو گیلاس سرخ همزاد آویخت تا پاهایش نرسد کف باغچه!
...
...
خاطراتم پشت یک اتوبوس از همدان به شهری دیگر رفت
و از شهری به شهر دیگر
ده سال اخیر زندگی من این گونه گذشت
اتوبوسی بی وقفه با مسافرانی از من...
...
...
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست!
او هیچ گاه زنده نبوده است....
...
...
نه به روزم !
نه به شب!
مثل روزی که این چرخ خیاطی رفت گوشه ی تصویر،
سمت رودخانه را گم کرده ام ، گاو ها را هم...!
...
...
دیگربعد از این همه ی چیز هایم را می گذارم توی آیینه ؛
داخل کشو، زیر آن عینک،پشت ساعت،کنار عکس طیبه؛
حتی حرف هایم را!
از کنار آن همه خاطره،آن همه رویا ،مثل پوست هندوانه می گذرم؛
جسم ناپایدار روی زمین مانده ام را با روشی عمیق به فضای تیره می برم
بعد می کشانمش توی آیینه؛
داخل کشو، زیر آن عینک،پشت ساعت؛کنار عکس تو!!
حتی اشکهایم را....
...
پ ن:!
...
نه...!
امروز روز من نیست!
خوب میدانم؛
دیروز دوم خرداد بود سال روز تولد من.
،،امروز روز دیگریست، شاید امروز روز مادرم باشد، روز خواهرم و روز همه آنها که فراموششان کرده ام....
دیروز دوم خرداد بود سال روز تولد من.
خوب می دانم؛امروز روز من نیست!
نه...!
...
...
من یک سوسک کثیف و معتادم ،هر صبح از بنغازی به طرابلس گل می برم و وقت برگشتن با خودم
روزنامه می آورم و تخم گل آفتابگردان.
امروز که بر گشتم برادرم را آوردم با پیراهنی به رنگ گلهای که برده بودم و روزنامه و زخم های
آفتابگردان.
...
...
ایستاده ایم تا بیاید
این اتوبوس نشد ،اتوبوس بعدی...
جوری به هم نگاه می کنیم که انگار قبلا همدیگر را دیده ایم، اما نسبت من به او مانند نسبت خیابان است
به قبوض تلفن خانه ای در رفسنجان!او رویاهای خودش را دارد و من کیفی پر از خرت و پرت هایی که
هر چند وقت یک بار آمارشان از دستم میرود و البته (یک زن بدبخت )1که چند روزیست آوارم شده است.
از این فاصله که نگاه می کنم دخترک توی چشم هایم میزند، کفش های زیبا و براقی دارد، درست مثل
لبهای زیبا و براقش.
تاب نگاه او را ندارم،از کلافگی سرم را توی کیفم می کنم، هر چه می گردم شارژر موبایلم را پیدا
نمی کنم،حدس میزنم خانه ی هادی جا مانده باشد.
سرم را که بلند میکنم تا زیر چشمی نگاهش کنم اما نیست، انگار آب شده است!
برای لحظه ای شبه او را در کنار شیشه ی بغل اتوبوس می بینم، با سرعت ازبرابرم عبور می کند .
او میرود با رویا هایش،
با کفش ها و لب های قرمز براقش
منتظر میمانم تا اتوبوس بعدی بیاید
من هم رویا های خودم را دارم
و یک زن بدبخت که باید آن را به اتمام برسانم...
...
پ ن:یک زن بدبخت (اثر ریچارد براتیگان)
...
بزودی...
...
پ ن: می آیم ..می آیم......
...
از این قرصها که بگذریم اشتهای تو مثل نگاه سید مهدی رحمتی بود درهنگام ورود توپ به دروازه!
چقدرغم انگیز بودی وقتی ته سیگارهایت را شمردم..1..2..3..4..8..15..16...
ببخشید که این ال جی های لعنتی با چشمهای بادام تلخشان جایی برای ادامه این لذت شبانه نگذاشتند.
ظرف ها را برایت شستم، استکان چاییت را هم گذاشتم کنار گلدان .
خوشبختانه قرار هم نیست بازی به ضربات پنالتی بکشد!
باقی حرفها راهم قاطی زباله ها میگذارم دم در
اگر مامور دفع زباله آمد بگو رفته است...
امضاء: آسپرین
...